دیوونه بازی های دل عاشق!
کیه که حرف این دل وبفهمه!دست نوشته هام اینجاست!واسه دل خودم....
ای روزگااااااااااارررر بازم دلم گرفت! خسته تنها یه گوشه!دلم از این دنیا گرفته خدا !خدا میشنوی؟دنیات این دنیا واسم عجیبه این اشکا این چشمایه خیس !من یه دختر تنها بی صدا با لب های بسته سکوت می کنم ها ج و واج گیج و منگ!چقدر بزرگ دنا اما نه کوچیکه جای بدیه خدا اینجا آدما دل می شکنن رسم این قبیله اینه که تو آتیشی که توش می سوزی می رقصن!ای کاش نبودم آخه اینجا نه صدا مو کسی می شنوه نه درکم می کنه انگار که من و کسی نمی شناسه !پاهای خسته قدم های آروم احساسی که پیدا نیست و از درون من و می کشه چشم هایی که به دور دست ها خیرس نگاشون کن دارن فریاد می زنن تو بی صدایی تو این حس و حال بد من دوس ندارم هم رنگ این جماعت بشم می خوام خودم باشم اما یه نقاب رو صورتمه یه نقاب با یه لبخند که از روی غم نشسته چشمای بی حالتی که شاید بتونه چشمای گریون منو بپوشونه آخ سخته سخته آدما دوستون ندارم دلمو شکستین!منو کشت منو کشت و من مات و مبهوت به قلب خستم نگاه کردم و رنجیدم نگا کردم دیدم دیگه نیست رد پاش مونده اینا خاطره ها زمان چرا می گذری چرا؟ ثانیه چرا می دوی چرا؟ من امیدی ندارم هر وقت دلم می گیرد به خودم وعدهی روز های خوب را می دهم شعار میدهم سال هاست تقویم را خط خطی می کنم ....پس کی می آید؟! خدا جون غم دارم تو بهتر می دونی که نمی تونم بی خیال باشم! چیکار کنم مگه دست خودمه که اشکام اینجوری می بارن؟مگه تقصیر منه که شبا کناره پنجره می شینم و به آسمون خیره می شم تا ستاره ها رو بشمارم؟ به خدا نفهمیدم چرا هنوزم که هنوزه شبا بالشم خیس میشه وصبا مجبور میشم کلی چشامو بشورم تا پفش ضایع نباشه پیش خودم می گم نکنه کسی بفهمه ! خدایا تو بگو گناهم چیه اگه بدونم دیگه گریه نمی کنم!!یه سوالی داشتم خدا جون میشه بگی سرنوشت منو با چه مرکبی نوشتی که بعد از این همه مدت بازم با یه باروون از چشام زندگیم و یه دریاچه با جوهر مشکیه غمگین می گیره و تا یه مدت همینجوری ماتم زدم می کنه؟آره آره می دونم- تا تو هستی نا امیدی کیلو چنده ؟اما دلم از بعضی آدما گرفته!خدایا چرا بعضیا اینقدر خود خواه می شن که کسی رو نمی بینن؟من که دلم شکسته !خداجون اون دنیا از کجا معلوم میشه دل کسی شکسته!مجازات کسایی که آدمارومی رنجونن همون آتیشه جهنمه که می گن؟ بگذریم دیگه نایی ندارم و نفسی نمونده که با یه آه سرد از توی قفس سینم بکشم بیروون. خدااااااایا الو صداممیرسه تا اون بالا؟؟فک می کردم اونایی که گناه دارن باید داد بزنن تا توصداشونو بشنوی اما یکی بهم گفت خدا اگه حرف هم نزنی از صدای دلت می فهمه حرف دلتو !ااااا بازم یه حاله یه اشک جلو چشامه و تار میبینم ! یاد بچگیام افتادم اون موقع ها که همش برات نامه مینوشتم روش می نوشتم نامه ای به خدا بعد میذاشتمش زیره بالشم به امید این که صب که از خواب پا میشم دیگه نباشه و مطمئن شم که تو اونو خوندی اما حالا دیگه بزرگ شدم یه حسی دارم انگار من بزرگ میشم و هر سال از تو دورتر کمکم کن نذار اینجوری شه نذار ........ دوست دارم به بزرگیه تنهایییت و بی همتا بودنت! یه خواهشی دارم ازت،میشه بهم بگی آره؟ می خوام یه کاری بکنم،که این دلم کم نیاره بهم بگو که مثل من، تو هم چشات بارونیه حالا که نیستم پیش تو،داغونی و بی روحیه خواهشا این آخر کار،توی چشام نگا بکن سرت چرا پایینه باز،فقط یه بار صدام بکن بگو به من آخه چرا؟،خواستی دلم روبشکنی منی که عاشقت بودم،عشقم نبوده سرسری هر وقتی که تنها می شم،زوم می کنم رو اسم تو می رم تو ماشین زمان ،میگم چی بوده یه رسم تو یه حس ناجوری دارم،که قلبمو میترسونه یه چیزیه مثل اسید،زجرم میده می سوزونه چه خوبه که توروبه روم،حرفامو میشنوی گلم یادت میاد گفته بودم،از غصه و غم ها پرم خیال می کردم که اگه،یشم بمونی غم میره نمیدونستم که دلم،از حرفای تو می گیره قصد تو این بود که یه روز، غرورمو لهش کنی موفقی باید بگم،تونستی قلبو بشکنی مدال قهرمانیتو، میندازمش تو گردنت یه قلبی که ترک داره،باشه همیشه خاطرت وقتی که تو گردنته،یاد منه خسته بیوفت یاد همون دختری که ،دوست دارم بهت میگفت خداافظت دیگه میرم،کاری ندارم با دلت دعای خیر من همش،تا عاقبت پشت سرت دو عاشق تنها.....! نمي دانم! گاهي فكر مي كنم به خودم به تو... به روزگارمان به آن هايي كه مي خواهند با هم نباشيم..! خدايا چه كنم.... شايد سرنوشت اين گونه خواست ا اگر جدايي سهم دستان من و توست بهتر است بپذيريم ميدانم نبايد تسليم شد اشك نريز غصه نخور مي دانم نمي تواني اما نمي شودما براي هم نيستيم....من نمي توتنم اين ها را بگويم چون اين ها برايم معناي مرگ است. اين ها را دخترك گفت از عمق جان مي گفت. مي گفت گريه نكن اما به شدت مي گريست نمي توانست چشم هاي غم بار معشوقش را ببيند . سرنوشت سرود غم باري را برايشان سروده بود. سرودي كه آن دو را از همه چيز رانده بود. اما پسرك در آن حال دختر را در آغوش گرفت و گفت مي ماني يانه؟ دخترك به آرامي اشك هايش را پاك كرد خلي دلش مي خواست مي توانست بگويد آري به دنيا فكر كرد در همان لحظه كوتاه به عشق فكر كرد به پسركي كه روبه رويش بود به اشك هاي او نگريست و از او پرسيد : بايد چيزي را خوب بدانم عاشق گفت چه چيزي را؟ دختر پاسخ داد مي تواني عشقت را ثابت كني؟(او مي دانست كه پسرچقدر دوستش دارد اما به نداي قلبش گوش داد...) مي خواهم به خاطرت هر كاري كنم اگر بتواني پسرك چشمانش برقي زد خوشحال شد او از عشقش مطمئن بود اين را به دختر گفت: برايم دشوار است ثابت كنم عشقي را كه از آن به جان رسيدم تنها گواه من قلبم است كاش مي توانست سخن بگويد.اما حيف حيف كه زبانم مي گويد هر آن چه در دلم است.. هر گاه با تو سخن مي گويم قلبم به شدت مي تپد اين را مي دانستي ؟حال سرت را بر روي سينه ام بگذار تا بداني كه چقدر از عشقت سرشارم. دختر صداي قلب پسر را شنيد در حالي كه در عاقوشش بود به او گفت براي هميشه در كنارت مي مانم حتي اگرسرنوشت نخواهد حتي اگر آن ها نخواهند ...از خدا مي خواهم ما را از هم نگيرد...تاوقتي كه مرگ ما را از هم جدا كند او آرام گريه مي كرد خدايا چه كنم !!! اين ها چه مي گويند؟ چه مي خواهند؟ نمي دانم نميدانم چه كنم باغربتي كه در آن گرفتارم.در اين تاريكي تنهايي خدايا فقط تو ميداني سنگيني اين سكوت و اين زندان چه سهمگين است . از كدام قطره اشكم بگويم. از كدام خاطرات شوم كه قلبم را به لرزه مي آورد نمي خواهم نمي خواهم از آن زخم كهنه اي بنويسم كه قلبم را اين گونه خراشانده است چه بود چه بود سرنوشتم خداوند كه اينگونه غم بار مي نويسم و از تك تك كلماتم اندوه مي بارد نامم را مي گذارم دختر غم ها آن هامي دانندكه با تنهايي هايم چه مي كنم به ياد آن شب ها به ياد آن روز ها همه شب مي گريم ميگريم اما نمي دانم چرا مثل يك بغض كه هر چقدر هم گريه كني پاياني ندارد مثل ابر هاي زمستانه چشم هايم را ميگويم انگار هميشه آوازم آواز شوم انتظار است ..... خدايا نجاتم بده از اين سرگرداني من تنها زماني مي خندم كه بدانم چرا ميگريم... ... . . . . نمی دانم سنگینی سکوت را چگونه باید تحمل کنم نمی دانم چگونه باید چشم هایم را روی حقایق ببندم و به آرزو هایم فکر کنم تلاش می کنم امیدوارم بتوانم. همیشه از تو خواستم مرا به چیز هایی که می خواهم برسانی خدایا از تو ممنونم چیز های زیادی از تو دارم. اما نمی دانم چی کنم خسته ام از این بازی که بازیگرش من شده ام البته یکی از میلیاردها بازیگر این باز ی که گاه شاد است و گاه غمگین.تناقض را به خوبی می توانی در آن درک کنی... جالب است اما شاید من هنوز به آن عادت نکرده ام خداوند بزرگم ای کارگردان هستی کمکم کن تا بتوانم از پس نقش بزرگی که تهیه کننده ی سخت گیر آن سرنوشت به من محول کرده بربیایم خدایا از تو می خواهم از تو ای کارگردان بهترین بازیگر های دنیا...! رهایم نکن چون بی تو چیزی نیسنتم تنهایم نگذار چون آن موقع من نیستم .با تو هستم تاهمیشه و به تمام آرزو هایم می رسم اگربخواهم و البته تو نیز بخواهی آرزو هایم را نمی نویسم تو بهتر می دانی چیز های نا نوشته ای که در دلم انبار شده است را می دانی چیز هایی را که حتی در دلم است و خود نمی دانم را....پس ای تمام وجودم ای تنها خدای من خدای آسمان هفت طبقه برای همیشه در قلبم بمان و اشتباهاتم را سانسور کن بلوف هایی را که گاهی میزنم نا دیده بگیر. اطرف بنده ات که خیلی کوچک است. دوستت دارم ای معبود من. امروز کلی اعصابم بهم ریخته . ساعت ۷ پا شدم رفتم مدرسه .مامی بابا مسافرتن امشب میان . باورتون نمی شه الان دوس دارم مثل ابر بها گریه کنم. یکی نیس بگه آخه حال نداری چرا میای آپ کنی ..واسه تخلیه ی روانیه آخه هیچکی خونمون نیس سرش غ بزم اگه هم بود من اهل غر غر کردن نیستم بنا بر این همرو میریزم تو خودم میام تحویل شما می دم.شرمنده ایششش همش می گفتم تابستون شه حال می کنیم ولی حالا تابستون برعکس شده ۲۴ ساعته دارم درس می خونم حتی بیشتر از سال تحصیلی آخه من چرا اینقده بد بختم (ناشکری نباشه)ولی حرف دلمه .خودم بدم نمیاد درس بخونما اخلاقم اینه حوصلشم نداشتهباشم می رم سراغش چون مجبورم.ه ه ه ه ه ی(از ته انتهام)بعدشم تازگیا حس می کنم کسی من و نمی فهمه و این خیلی بده خیلی خیلی بد. شمام که دیگه به کلی یادتون رفته من و ... راستش هر کی هر جوری دوس داره اذیتم می کنه کسی به فکر این نیس که چقدر ناراحت می شم چون تازگیا به این نتیجه رسیدم که همه به فکر خودشونن من ... رو بگو که به فکر همم (منظورم شما نیستیدا )بعد به یه نتیجه دیگم رسیدم که هیچکی تنها تر و خسته تر از من نیست .حداقل تا اوجایی رو که می تونم ببینم . باتموم خسگی و تنهایی مجبورم این زندگی رو بگذرونم .(چقدر گند) خداحافظ من می رم تا اعصاب شمام بیشتر از خودم خراب نکردم. بای خوبین؟ ببخشید خیلی وقته اپ نکرده بودم این بار هم ریاد طولانی نمی شه نمی تونستم بیام نت به خدا ... الانم از خونه دوستم می نویسم. دفعه بعد جبران می کنم. قربون همه فهلا سلام خوبین؟ چه خبر؟خوش می گذره؟درس می خونید؟(منظورم کنکوریاس)ایشالله موفق باشید. ما هم که کارناممونو گرفتیم.معدلم خوب و بالا بود ولی راستشو بخواید من بیشتراز اینا می خواسم.آخه می دونید چیه من بلند پرواز تر ازاونیم که حتی فکرشم کنید. موقع امتحانات هی انتظار می کشیدم که تابستون شه و وقتی آخرین امتحانو دادم انگاریه کوله پشتی پر از خستگی رودو شم بود اما خیلی خوشحال بودم.به نظرم انتظار خیلی چیز جالبیه راستش تو این مدت امتحانا این و خوب درک کردم . انتخواب من رشته تجربی واسه همینم می خواستم یه مدرسه بهتر از این مدرسه امسالم ثبت نام کنم.شنیده بودیم یه مدرسس که خیلی معروف و خوبه بعد از این که شرایط رو پرسیدم منتظر بودم کارنامم از مدرسه بیاد که برم اونجا و ثبت نام کنم. که یه روز بهم زنگ زدن گفتن فلان روز امتحان ورودی واسه مدرسس (بین امتحانا)منم کلی فکرم مشغولش شد که خدایا این مدرسه خییلی خوبه کلی ازش تعریف می کنن نباید از دستش بدم واسه همین بعد امتحانا هم مجبور شدم از این و اون جزوه بگیرم بشینم بخونم(شانص به این می گنا)خلاصه روز امتحان رسید و امتحان و دادم و ..............قبول شدم. ثبت نامم کردم.اینم از این امیدوارم تابستون خوش بگذره به همتون فهلا بای راستي چن تا عكس باحال شب امتحان امتحانات يكي پس از ديگري به اين مي گن امتحان بيچاره اينم از اضطراب

يه سلام از دل امتحانا
_تا حالا دو تاشو دادم (ادبيات وديني).
_اين آخريه كشوري بود ادبيات اول دبيرستان.خدا كنه بقيه هم مثل اين دوتا خوب بدم.
_اين روزا بيشتر فكرم به تابستون ...
-ايشالله شمام امتحاناتون خوب بشه ...
_موفق باشين
_بعد امتحانا يه آپ مفصل مي كنم.
_از اين بيشتر انتظار نداشه باشين.
_مرسي
_فهلا
باي






