تبليغاتX
2khi bala

2khi bala

خوش اومدی

 

 

My only god you know I love you what and you are my only hope for living in the world .please make me good as you like what you like is the best thing and I like to be a good slave for you. I like to see your heaven and your best slave in it. I think it is like a good dream that can see in the asleep. I can feel you every where and I think there isn’t a place that you cant see me so when you rescue me I will die. I  like speak whit you in every place and I be happy when I understand you can hear me. Yea I know that I have a lot of  crime but I know it again that  you are kind and remit me .sooth thank you for your gifts I try to use them very good

نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 10:10 توسط ღ♥ღ••ساجده جون••ღ♥ღ| |

 

 

چقدر هوس اون دوران و كردم چقدر دوست دارم مثل قديما دست مادرم وبگيرم و با هم بريم بازار .چقدر دلم تنگ شده براي بازي باعروسك خاطره هام همون عروسكي كه با ماژيك دور لب شو قرمز كرده بودم واي كه چقدر دوست دارم  راحت باشم اي كاش نوجوون نمي شدم بعضي وقتا از احساس لبريزمي شم جوري كه نمي تو نم جلوي خودمو بگيرم آدما وقتي بزرگ ميشن كودكياشون يادشون ميره ميشه آره منم يادم رفته بود اما نمي خوام توی این دنیای بد غوطه ور شم آره يادم اومد يادم اومد اون دوراني كه تنها عشقم مامان بازي با آبجيم بود يادم اومد اون دوراني كه مادرم موهامو شونه مي كرد و يه گل سرخوشگل به موهام مي بست اما حالا چي ديگه همه ي اون سادگيا از بين رفته نه منظورم اين نيست كه دوباره مثل بچگيا لوس باشم وابسته باشم نه من دارم از يه چيزدروني مي گم يه چيزي كه مطمئنم همتون باورش دارين نميدونم چرا ميگن نوجوونا قلبشون پاكه ....آره خوب شايدم راست بگن اما دبير دينيمون گفت اين يعني اين كه گناها  دلشون جا نگرفته و زود پاك ميشه ..اي كاش پاك بشه اماخدايااگه اين جور يه من يه پاك كن بزرگ مي خوام ميشه لطفا بهم بدي خدايا من يه پاك كن مي خوام كه دوباره قلبمو مثل اون موقع ها كنم همون جوري همونقدر ساده و همونقدر دوست داشتني.

 

كدام گناه؟

 

اي كاش بغض هاي چندين ساله ام را نگه نمي داشتم و اي كاش مرهمي براي قلب بيمارم بود اي كاش بغض راه گلويم را نمي بست كاش مي توانستم اشك هايم را جاري سازم اماچه سود اكنون كه درياچه ي اشكم خالي است ديگر چيزي برايم نمانده است حتي غرور و من فقط مي خواهم نوش دارويي بيابم از براي دل غمگين و مريضم .من ندارم هيچ كس و ندارم هيچ چيز..من تنهايم تنهاي تنها و تنها سنگيني دوش هايم  سنگيني بار سكوت است و عبور تلخ ثانيه ها ثانيه هايي كه با عبور تك تك شان قلب بيمارم زخمي و زخمي تر مي شود.آخر نفهميدم گناهم چه بود گناه قلب بيمارم چه بود كه امروز بايد تنها و بي كس در گوشه ي متروك بابغض هاي سنگين و دلي رجور و پرغوغا آسان رابنگرم آسماني كه شب ها حتي يك ستاره هم برايم ندارد.

 

نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 14:17 توسط ღ♥ღ••ساجده جون••ღ♥ღ| |

هوا ابريه ابر هاي خاكستري هواسرد و خيلي سنگين بخاري ها روشن حالا چون شماييد شوفاژ نه نترسيد تبليغ نيستش اما شروعيه براي نوشتن بعضيا مي گن سخته كه بخوايم نوشته مون رو چيجوري شروع نيم اما به نظر من اين اسون ترين كار مثل من مثل يهتبليغ شروع كنيد.امتحان ها دارن روع مي شن ولي يه كمي هنوز وقت باقيه اما ما كه دست به دامن برفيم  كه خدا كنه برف سنگين بياد آخييي خيلي دوس مي دارم پارسال وسط امتحانا بود اونشب فردا امتحان اجتماعي داشتيم يادمه كل كتاب خونده بودم چن دور زده بودم نه از اينا كه كتاب بزارم دورش بچرخما حسابي خونده بودميادش بخير رفته بودم سر پنجره هوايي بخورم كه ديدم دارهبرف مي باره واي كه چقر حال داد اهومكلي لذت برديم فرداييش نرفتيم مدرسه..ماه محرم داره ميرسه بوي گلاب و صداي تبل ها تو خيابون ،يادمه هميشه وقتي كوچيك بودم دست بابامو مي گرفتمو با هم مي رفتيم .هميشه مامانم كلي لباس بهم مي پوشوند تا يه وقت سرما نخورم چه دور ني بود.امروز رفتم مدرسه واه ديگه بي مزه شده اصلا ديگه حال نميده اين اواخر فقط بايد درس خوند...كلاس گيتارم كه كم كم فرت مي شه واسه محرم ..

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ي متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

ومن مثل شمع می سوزم  ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

 

 

 

فهلا بای
نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 20:10 توسط ღ♥ღ••ساجده جون••ღ♥ღ| |

سلام به همه بروبچ خوب وبمون

خوبین؟

من بازم اومدم با کلی خاطره این چن روزه اینقده مشغول بودم آپ نکردم .ولی خوب امروز جبران می کنم.راستی عید خوش گذشت؟حنما آره دیگه مگه میشه خوش نگذره هان؟خوب به منم خوش گذشت وای بچه خیلی کارا باید بکنم آخه عروسی یکی از فامیلامونه بعد خوب من لباس می خوام دیگه موندم  کل شهرو متر کردم یه پیراهن خوشمل دخترونه پیدا کردم حالا موندم پوتینب پوشم یا صندل یا کفش وایییی ...چی کار کنم . ترو خدایکم کمکم کنید.نظر بدید .راستی تبریک می گم به خاطر ۳ روز تعطیلات امیدوارم به همتون خوش بگذره و حال کنین.

امسال کلی درسامون سخت تر شده خلیلی وقت کم میارم حداقل پارسال زود به زود تر آپ می کردم.بچه ها یه خبر رو موهام مدل پیاده کردم حالا چه مدلی خودمم اسمشو نمی دونم مخلوطی از چن تا مدل..ولی خیلی خوشگل..

فردا اصلا درس ندارم باورتون میشه امروز یه روز منحصر به فرد .مگه میشه یه روز بدون امتحان ...(معجزه الهی)

دیگه حرفی نیس

بچه ها خواهشن نظراتون و بگینا.

فهلا بای

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 20:22 توسط ღ♥ღ••ساجده جون••ღ♥ღ| |

سلام عرض شد.

خوبین؟

چه خبرا؟

منم خوبم قربونتون...

جاتون خالی این هفته زدم تو سیستم آنفولانزا ترکوندم .(داشتم می مردم).قضیه از روز پنجشنبه شروع میشه که من اومدم از مدرسه خونه و گلوم درد می کردکلی سرفه می کردم.ظهر خوابیدم و ساعت ۴کلاسگیتار داشتم .از خواب پا شدم رفتمکلاس کلی تمرین کردم و موقع برگشت اینقده سرفه کردم خسته شدمرسیدم خونه هم دو تا قرص انداختم بالا فردایش صبح حالم خیلی بد بودتبمکرده بودم مامان بابام گفتن بریم دکتر نرفتم(نمی ترسیدما)تا ظهری که می خواستیم بریم خونه مامان بزرگم دعوت بودیم اونجا با اثرار زیاد عزیزم و مامانم راهی درمانگاه شدیم .دکمر معاینه کرد وگفت بایستی یه سرم بزنی توشم یه آمپول(منم خونسرد)مامیم گفت تو بشین تا من برم دارو هاو سرم و بگیرم .حالا تو این فاصله چی گذشت:یه دخمله کوچولو مریض شده بود هی جیغ و داد می زد که آمپول نزن و فلان حالا من داره اعصابم خورد میشه آخه دختر جان یه زره تحمل کن خوب بالاخره با هزار جون کندن آمپول اونم زدن .آقا نوبت من رسیدمامانم برگشت .رفتم رو تخت دراز کشیدم و خانم اومد بهم گفت:یه زره می ترسی ؟منم گفتم:یه کمی-(نترسیده بودم که)سوزن رو آماده کرد و زد درد نداشت خداروشکر..

خلاصه تموم که شد رفتم یه ماس گرفتم در آخر پرستار گفت اگه همه مثل تو ماسک می زدن دیگهما ها مریض نمی شدیم.(حق داره بیچاره روزی صد تامریض میان خوب)

از اون روز تا حالا یههفته می گذره .من از سه شنبه رفتم مدرسه...

دیگه حرفی نیس

خواستم خاطرات این چن روزو بگم .

فهلا

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 19:33 توسط ღ♥ღ••ساجده جون••ღ♥ღ| |

ممنونم از نظراتون كه تو پست قبلي تركوندين(زرشك....)

آخه دلتون مياد دوست يكي يدونتون و تهنابذارين .بچه ها يه واقعيت وبم خيلي سوت و كور شده اين قالبو مي خوام عوض كنم چرت شده ديگه داره حالمو بهم مي زنه .

منم كه كمتر مي تو نم بيام نت وايي واسه درسا وقت كم آوردم چه برسه به نت فوقش پنجشنبه ها.هر چي بزرگ تر ميشم حس مي كنم خيلي راحت ترم .

وختي سال اول راهنمايي بودم كمتر با رفيقام جوش مي خوردم ولي الان كه اول دبيرستانم كلي تقير كردم 180 درجه واقعا جالبه حالا ديگه بعضيا از من يكمي خجالت مي كشن كلا مي تونم بگم آدم شاديم يعني اگه بخوايم  دركل ببينيم .امروز زنگ برنامه ريزي خيلي خوش گذشت دوتا از كلاساي اول و كه يكيشونكلاس ما بود بردن نماز خونه بهش دوتا دبيربرنامه ريزي هم اومدن گفتن بچه ها اگه سوالي دارين تو برگه بنويسين بدين به ما تا جواب بديم .روي ميز كلي برگه بود .من كه سوالي نداشتم اما دل بعضيا خيلي پر بود ولي همشون سوالاي تكراري مي پرسيدن ولي جاتون خالي خيلي خنديديم.

چن روزيه فهميدم حافظم خيلي توپ سر سه سوت آهنگا رو حفظ مي كنم كلا من اين جوريم كه اگه با يه چيزي حال كنم زودي خفظش مي كنم .

امروز امتحان شيمي داشتم خوب دادم.فردا درسام كم بود گفتم وقت كه دارم داشتم گيتار ميزدم كنار گذاشتمش اومدم يه آپي كنم.

 

همينا ديگه

حرف دگيه اي نيس

فهلا باي

 

نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 21:27 توسط ღ♥ღ••ساجده جون••ღ♥ღ| |

سلام به همه ي بچه هاي بامرام وب

خوبين؟

منم خوبم ...

كلي توپ خنده تركونديم تو مدرسه دلم نيومد براتون تعريف نكنم پس گو ش بديد.زنگ دوم ورزش داشتيم معلم ورزش اومد كلاس و برگشت گفت بچه ها امروزبايد همه باكمك هم مدرسه رو نقاشي كنيم همه بچه ها تو كفش موندن كه قضيه ي نقاشي چيه ازش پرسيديم گفت بايد قسمت خط كشي زمين واليبالو كه كمرنگ شده رنگ كنيم خلاصه بعضيا با غر بعضيا باخنده يه عده ايم با گريه رفتن پايين حالا من جزئ اون عده اي بودم كه داشتن مي خنديدن حالا چرا خنديدن معلم گفتش بايستي اول قبل از رنگ كردن جارو كنيم د بيا ما ديگه چيجوري خودمون و نگهداريم داريم داشتيم از خنده مي تركيديم فك كن ما+ يك عدد جارو ...

خلاصه هيچي واسه من كه خيلي جالب بود و دوس داشتم. دوستم بهم گفت حالا اگه مادرت بهت گفته بود جارو بكن جارو مي كردي ؟اين جوري بود كه تو فكر رفتم و دوستم گفت حالا شايد باهزار تا غورلند...

مم بهش گفتم نه بابا من بچه خوبيم (بچه=دخمل)تو اين فاصله بچه ها چن تا جارو آوردن يكي و من گرفتم و حالا جارو بكن كي جارو كن .اين وسط كل كلاس داشتن متلك مي پروندن .با اين متلكايي كه اين دوستام مي نداختن منم نامردي نكردم جارو رو دادم تك تكشون جارو كنن هر هر هر

بهد از جارو هم اول با گچ خط كش كرديم بهدش رنگيديم.خلاصه خواستيم از مدير مايه تيله اي دريافت كنيم كه نشد نتيجه ي زحماتمون نمره انضباط 20شد.گفتش به همتون عالي ميدم .

بله ديگه اينم قضيه ي امروز هنوزم وقتي فك مي كنم خندم مي گيره.

فهلا بايستي برم.

باي

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 15:17 توسط ღ♥ღ••ساجده جون••ღ♥ღ| |

به نام خدایی که من وتو روآفرید....

سلام

ایشالله خوب باشین..خوبراستش نمی دونم چی آپ کنم اما می نویسم مثل همیشه از خاطره ی امروزم می گم امااولش یه گله اگه من خبر ندم شما سالی یک بار به من سر نمی زنید

امروز که رفتم مدرسه بهدش کلی دیشبش درس تزریق کرده بودم ...آخه فیزیکامتحان داشتیم جالیبیه .فککنم همه رو د رست نوشتم .

تومدرسم اتفاق خاصی نیوفتاد اه امروز اینقده مدرسه بوی غیر می داد حال همون داشت بهم می خورد آخه یه قسمت پشت حیاط و داشتن آسفالت می کردن .خلاصه هیچی دیگه جاتونخالی اومدم خونه یک ناهاری خوردم(خودم ناهار درست کردم) بعدشم یه خابی کردم واینا.

یه مدت گوشیم تو هنگ بود خوف شد .میخوام شوار جین بخرم نیدونم چه مدلی بخرم اگه می تونید کمک کنید.حتمنا....

مرسی من برم دیگه

فهلا

 

 

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 22:21 توسط ღ♥ღ••ساجده جون••ღ♥ღ| |

حال ندارم تایپ کنم اما می خوام بنویسم از امروز از حرفهای دلم یه مدت اسم این وبلاگ و گذاشته بودم حرف های دل من .از وقتی که مدرسه ها وا شدن  یه دونه آپم نکرده بودم قبلنا حرص و جوش نظرارو می خوردم اما الان اصلا واسم اهمیتی نداره .کمتر از قبل وبلاگم و دوس دارم .درسام بیشتر شدن آخه دبیرستان سخت تره .

امروز واسم اتفاقای خاکستری رنگی افتاد

صبح حالم بد بود ولی با اون حال را افتادم و رفتم مدرسه حتی یک سوم شیطونیای قبلو نکردم .زنگ اول دینی داشتیم و می خواست بپرسه که منم صدا زد همه و جواب دادم و نشستم .خدا میدونست تو دلم چه غوغایی بود عرق های سرد از پیشونیم می چکید وهیچ صدایی نمی شنیدم جز انعکاس صدای معلم لحظه هایی سرمو روی میز می زاشتم و بعد از چند ثانیه بر می داشتم.حال عجیبی بود انگاری قلبم داش وا میساد.تحملم تموم شد از درد به معلم گفتم حالم بده بلندشدم که برم دفتر اما نفهمیدم چی شد که سرم گیج اومد اما دوستام گرفتنم .دستام شده بود یه تیکه یخ نفهمیدم فاصله ی کلاس تا دفتر چیجوری گذشت فقط صدای دوستم و می شنیدم که می گفت نیفتی.تو دفتر روی چن تا صندلی دراز کشیدم نفهمیدم چی شد و کی اومد فقط آدما رو می دیدم که اینور و اونور می رفتن همه چیز سیاه و تاریک بود.بعد چن لحظه آب قند آوردن و خوردم یکم حالم بهتر شدحسابی فشارم افتاده بود خلاصه بگم منو با یه آژانسفرس تادن خونه ...

اتفاقای خاکستری خیلی وحشتناک ....خیلی

مثل امروز برای من

خواستیم یه آپ کنیما ببین چی شد.....اما کلا مدرسم خیلی دوس دارم همیشه مدرسه رفتن و دوسداشتم .

خیلی عالیه که آدم انتظار بکشه صبح شه  و دوباره بره مدرسه و دوستاش و ببینه.

امیدوارم هیچ وقت واستون اتفاقای خاکستری پیش نیاد

مخلص همه

فهلا بای

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 15:32 توسط ღ♥ღ••ساجده جون••ღ♥ღ| |

سلام

چن شبيه بد جوري عوض شدم كلي تغيير كردم و اين تغييرات به خوابمم سرايت كرده جوري كه 2 نصف شب مي خوابم و 2 ظهر پا مي شم .قالبم عوض کردمکه با حال و هوام بیاد.مدرسه رو دوس دارم چون يه تغيير من عاشق تغييراتم  اما از اين مي تر سم كه زود از مدرسه دلزده بشم بشم مثل روزايي كه حال مدرسه رفتن نداشتم؛.خونه ساكت آروم آروم منم تنها دور برم خيلي ريخت و پاشه وقت نكردم پاشم يكم تميز كنم .تا چن ديقه پيش بارون مي باريد خيلي خوشگل بود اما الان ديگه اثري ازش نيست  آسمون ابريه

نمي دونم امسال چه جوري مي خواد بگذره مي گن تو شب قدر سرنوشت يك سال آدم نوشته مي شه اين واقعا وحشت ناك نمي دونم مي خواد چي پيش بياد اما اين سه روز كه رفتم مسجد هر شبش كلي اشك ريختم حال و هواي خوبي آخرشم همه با چشاي قرمز بر مي گشتن خونه.

نمي دونم چرا حس مي كنم تنهام با اين كه خواهرم خيلي بهم نزديك اما انگار نه انگار .ديگه كمتر مي رم بيرون بيشتر وقتا خونم نتم كمتر ميام  حالش نيست .

خسته شدم نه از زندگي از خودم.. از مايوس حرف زدن بي زارم از غم وگريه گفتن خوشم نمياد اما دوس ندارم دو رو باشم دوس دارم حالا كه غمگينم نوشته هامم غمگين باشه چون اگه با اين حال بخوام وانمود كنم خوشحالم درست نييست .

تا حالا بيشتر روزه هارو گرفتم ديگه گشنگيهم اذيتم نمي كنه شايد شدم يه تيكه سنگ اما سنگ كه ازمن دلخوش تر ....

قبلنا يه مدتي بد جور سر خوش بودم .اما حالا..

نه اينجوري نميشه..

بيچاره گوشيم انقده بهش كم محلي كردم هميشه يه گوشه اتاق.. به زور مي رم شارژش مي كنم.

خوش به حال آبجيم حالا تخت خواب اما من اگه اين آپم نمي نوشتم حتما ياداشتم آهنگ گوش مي دادم يا بي كار تو خونه مي چرخيدم يا با تنهاييمخلوت مي كردم.

نت هاي گيتار و 20 باري زدم استاد مي گه هر كدوم و بايد بيست بار بزني بعد از نوشتن حتما مي رم سراغش نيس بچه حرف گوش كنيم .

آهان راستي مانتو مدرسمم پرو كردم خوشل شده خيلي بم مياد آخ كفش هنوز نخريدم بايد يه فكري بكنم.

بقيه چيزا جوره حال هر چي نباشه حال اين كارا رو دارم .كتاب دينيمو هنوز جلد نكردم مي ترسم خراب شه يه وقت آخه چسبم پيدانيس نمي دونم كجا گذاشتمش؟

خووب شد اين آپ و نوشتم اگ نه كلي كارام يادم مي رفت.

راستي اين ستاره كوچولو رو كليك كنين بمن راي بدين.بچه ها پوزش كه بهتون سرنمي زنم .

......

ممنونم كه به حرفام گوش دادين..

ممنونم

باي

 

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 16:4 توسط ღ♥ღ••ساجده جون••ღ♥ღ| |

Design By : Night Melody